تبليغاتX
به آفتاب سلامی تازه خواهم کرد

مهر روز از مهرماه برابر با 16 مهر در گاهشماری ایرانی


«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.

سنگ نگاره ی میترا
سنگ نگاره ی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری
سده ی یکم پیش از میلاد

«مهریشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهن ترین بخش های اوستا بشمار می آید. مهر یشت از نگاه اشاره های نجومی و باورهای کیهانی از مهم ترین و ناب ترین بخش های اوستا است و کهن ترین سند درباره ی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت می باشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.

روز آغاز جشن مهرگان، «مهرگان همگانی» یا «مهرگان عامه» و روز انجام، «مهرگان ویژه» یا «مهرگان خاصه» نام دارد.
همان طور که می دانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش می شد، تابستان (هَمَ) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان بزرگ و مهرگان جشن آغاز زمستان بزرگ بود و از این رو این دو جشن با هم برابری می کرده اند.

برج رادکان
برج رادکان - برج رادک خواجه نصیر توسی

آن چنان که ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» از زبان «سلمان فارسی» آورده است :

«... ما در عهد زرتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...»

در برهان قاطع «خلف تبریزی» نیز درباره ی مهرگان می خوانیم :

«نام روز شانزدهم از هر ماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگ تر جشنی نمی باشد و همچنان که نوروز را عامه و خاصه می باشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه (روز جشن مُغان یعنی آتش پرستاران) خوانند و عجمان گویند که خدایتعالی زمین را در این روز گسترانید و اجساد را در این روز محل و مقر ارواح گردانید ...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



فرهنگ امروز بشري ، بدون شک وامدار دوران اساطير است ، دوراني که گرچه پايان يافت امّا روح آن در ساختار اجتماعي و فرهنگي دوران تاريخي کالبدينه شد .
با پايان يافتن دوران اساطير ، موضوعات اساطيري تغيير شکل و کارکرد مي دهند تا در دوران تاريخي بتوانند به حيات خود ادامه دهند . اساطير در دل فرهنگ ، تاريخ و ادبيات همه اعصار جاي مي گيرند و البته در اين تغيير جايگاه بديهي است که بخشي از امکانات اسطوره ها سلب مي شود و اساطير اقتضاءات فرهنگ ، تاريخ و ادبيات را مي پذيرند . بهترين زمينه براي حضور اساطير در ادبيات ، حماسه است . اصولا موضوعات اساطيري در اعصار متاخر به موضوعات حماسي تبديل شده اند . امّا در اين سير تحّول اسطوره به حماسه مهمترين امکاني که از اساطير سلب مي شود عنصر تقدّس ديني است . در واقع اسطوره روايتي است که بر گرد خدايان شکل مي گيرد حال آن که حماسه روايتي است که بر گرد پهلوانان با بيشتر ويژگي هاي انساني آنان شکل مي گيرد . پهلوانان حماسي در حقيقت ( والبته با تسامح ) همان خدايان اسطوره اي هستند که در حماسه ها به کالبد انساني درآمده اند . به عبارت ديگر ، خدايان اسطوره اي به دو شکل در حماسه ها حضور مي يابند :

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/04ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط آذر حمیدی |


شب می آید
با دستهایی که
همدیگر را عاشقند
شب می آید
برگشتن و خورشید را زخمی دیدن همیشگی ست

ساده تر از همیشه بگریز
و گریه کن
بجوی
ستاره ای را که مهربانتر
حلق آویز کند
که برای جدایی از این ماه
باید بهانه داشت

هوشنگ چالنگی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


من امشب دوست دارم از تو بنویسم

تویی که حال مجنون را نمی فهمی

تویی که آسمان سینه ات ابری سیاه از تیره ی رگبار و توفانست

من امشب درد دل با کوه خواهم کرد

و از درد جنون با کوه خواهم گفت

چه می دانی که هر شب بعد از آن دیدار شوق انگیز !

هزاران بار افسون نگاهت را ،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


شور عشق و شور عشق و شور عشق
کی زبان الکنم قادر به وصف کار عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی ) فروتنی و بردباری که خاص مادران است به کار آمده از این رو ماه اسفند و به خصوص این روز (سپندارمذ) جشن زنان بوده و در این روز مردان به زنان هدیه مى دادند. این روز متعلق به سپندارمذ یا سپنته آرمئیتى است و چون نام روز و نام ماه با هم موافق مى شوند، جشن مى گیرند. این فرشته در عالم مینوى نماد عشق، محبت، تواضع، بردبارى، جانبازى و فداکارى است و در جهان مادى پاسبان و حامى زنان نیک و پارسا است و تمام خوشى هاى روى زمین در دست اوست. این فرشته گذشته از پاسبانى زنان پارسا نگهبان و حامى زمین هم است. این جشن را به دلیل نزدیکى کشت و کار و فصل بهار به نام «برزگران» نیز مى گویند. در آیین زرتشت ، به دلیل برخى ویژگى هاى مشترک زمین با زن همچون آفرینندگى و زایندگى، این روز به نام «زن و زمین» نام گرفته است.
در سفره این جشن جامى از شیر و تخم مرغ که نشانه ماه بهمن است قرار دارد. به جز آنها میوه هاى فصل به ویژه انار و سیب، شاخه هاى گل، شربت و شیرینى، برگ هاى خشک آویشن با دانه هایى از سنجد و بادام در چهار گوشه سفره قرار مى دهند و مواد خوشبو و کندر بر روى آتش مى گذارند و مقدار کمى از هفت گونه حبوبات و دانه ها که در جشن مهرگان براى سفارش کاشتن در آن فصل در سفره جشن مهرگان قرار داده اند مى گذارند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 گفت با غرور
 این چشمها که ریخته در چشم های تو
 گردنگاه را
این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ
 رنج سیاه را
 این چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سیاه تو
 خون ثواب را
 

  

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/25ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

 ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
 تاری ز موی سپیدم
 در عود سوز بیفکن
 تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


شیرین
 سوگلی عشق
 بالا بلند
 گیسو کمند
 از لابلای جنگل مژگانم
 از ماورای منشور های سرشکم
رنگین کمان پیکر گریانت
تطهیر می کند ، امواج چشم را
شیرین
 ای طاقه ی حریر
جام شراب پیر
 این چشمه سار ، راهی دراز بریده
 از شیب تا نشیب پریده ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


مسیح و میترا به سان زبرمتن و زیرمتن
با نگاهی به اسطوره‌ مسیح و اسطوره میترا می‌توان به خوبی دید که این دو متن با یکدیگر یک رابطه فزون‌متنی (هایپرتکستوالیتی) دارند. در این رابطه اسطوره مسیح به شیوه ترانس‌فورماسیون، یعنی هم در سبک و هم در محتوا، متن زیرین اسطوره میترا را در خویش جذب کرده است و تحت تأثیر متن زیرین است و هم‌زمان معانی نو نیز به متن زیرین اضافه می‌کند و تفاوت ایجاد می‌کند.

میترا خدای خورشید و خدای مهر و دوستی است و مسیح فرزند خدا و سمبل عشق است. تولد مسیح توسط مادری باکره صورت می‌گیرد و میترا تولدش به دو روایت بیان می‌شود. در روایت اصلی، میترا از درون سنگی زاییده می‌شود و از طرف دیگر روایتی وجود دارد که میترا توسط زنی باکره به دنیا می‌آید که توسط آب و یا آناهیتا بارور می‌شود.

تثلیث سه‌گانه مسیح (خدا، پسر، روح‌القدس) همان تثلیث مهر با دو همراهش «مهرانه» است. صلیب همان «چلیپای» ایرانی است که نماد چهار عنصر زندگی است. مسیح نیز مثل میترا در انتها عروج می‌کند و مسیح و میترا هر دو واسطه میان انسان و خدای بزرگ و اورمزد (خدای ایرانی) هستند.

حتی در لباس پاپ‌ها و مراسم کریسمس می‌توان نمادهای فراوانی از «میتراییسم» یافت. کلاه ‌چاک‌دار کاردینال‌ها «میتر» خوانده می‌شود و کاج کریسمس همان «سرو» ایرانی است و ستاره درخشنده بالای کریسمس، نماد خورشید میترایی است. شب یلدا زادروز میترا و کریسمس زادروز مسیح است۲


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم  

 

احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 و آن روز تو را خواهم باخت
 عشق نیز قیمتی دارد
خواهم پرداخت
خواهم باخت
خواهم ساخت
و خواهم نواخت
رفتنت ای گل ، نگاه تلخی را می ماند
نیامدنت راه حل قطعی برای دنیا بود
و باور نمی کنم
کسی صلاح را به طور قطع بداند
ما زندگی را به محصول باختیم
و راه انتخابی معقول بود
صمد. نارونی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


مهر روز از مهرماه برابر با شانزدهم مهرماه در گاهشماری ایرانی

“می­ستاییم مهرِ دارنده­ی دشت­های پهناور را، او که به همه­ی سرزمین­های ایرانی، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می­بخشد.”

«اوستا - مهریَشت»

«جشن مهرگان» که در گذشته آن­را «میتراکانا یا متراکانا (Metrakana)» می­نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می­شد(1)، پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازه­ی شش روز ادامه دارد.سنگ‌‌نگاره میترا - در نمرود داغ، آناتولی خاوری - سده یکم پیش از میلاد سنگ‌‌نگاره­ی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری سده یکم پیش از میلاد«مهریشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است.

 مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهن‌ترین بخش­های اوستا بشمار می‌آید. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند در باره­ی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت می­باشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت 

ق.
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


«جشن تیرگان» از بزرگ­ترین جشن­های ایران باستان است در ستایش و گرامیداشت «تیشتَر»(تِشتَر - تیر - شباهنگ - شِعرای یَمانی)، ستاره­ی باران آور در باورهای مردمی، و درخشان­ترین ستاره­ی آسمان که در نیمه­ی دوم سال، همزمان با افزایش بارندگی­ها، در آسمان سرِ شبی دیده می­شود.

آب پاشی
این جشن در کنار آب­ها، همراه با مراسمی وابسته با آب و آب پاشی و آرزوی بارش باران در سال پیش ِرو همراه بوده و همچون دیگر جشن­هایی که با آب در پیوند هستند، با نام عمومی «آبریزگان» یا «آب پاشان» یا «سر شوران» یاد شده است.

در گذشته «تیرگان» روز بزرگداشت نویسندگان و گاه به «روز آرش شیواتیر» منسوب شده است........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


روبه روى هم نشسته ایم. چشم در چشم. من گاهى حرفى
مى زنم اما «آرش» سکوت کرده است. پاى کوه گرم
بود، اما اینجا در سیزدهمین روز تیر، تیرگان
روز، دماوند همچنان بر قله برف دارد و ما بى آتش
و تن پوش نشسته ایم و نگاه مى کنیم. چشم انداز دشت
است و کوه و دریا و ما هر دو نگران که چقدر از این
سبز و سپید و آبى سهم ما خواهد بود ؟
هر دو خسته ایم، همه خسته ایم. همه ایران خسته
اند. از آنچه افراسیاب بر سر شهرمان آورد، از مرگ
همه آن شادى ها، از کوچ عشق که انبانش پر از
تهیدستى ست...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


در نوروزنامه  خیام روایتی خواندنی از چگونگی پدید امدن می .شراب.امده در این روایت میخوانیم که در هرات پادشاهی بود کامگار از خویشان جمشید . روزی بر تخت نشسته بود همایی نزد او ظاهر گشت ماری دید به گردن هماکه می خواست او را بگزد . شاه شمیران گفت کسی هست که هما را از دست مار رها کند. پسرش بادان تیری بینداخت و مرغ را نجات داد .

 

سال دیگر هما بازگشت و دو  سه دانه برای شاه به تحفه اورد و بر زمین کاشت . تاکی از ان رویید خرم .بعد خوشه های انگور از ان رست و دانه از خوشه ها ریختن اغاز کرد اب انگور بگرفتند و در خمی ریختند . شیره در خم به جوش امد .انگاه از شیره انگور که نمی دانستند  زهر است یا پاد زهر به مردی محکوم خوراندند و مرد شاد گشت و باز طلب کرد شربت سوم را که نوشید سرمست ششد و بخفت وتا روز دیگر به هوش نیامد

 

شاه شمیران چون این شادی و سرمستی وی بدید او را بخشید و بزم ایین اورد  و سرودها بساختند  و نوا ها زدند .پس نهال انگور از هرات به دیگر  شهر ها پراکنده شد.

 

بنابر این می بینیم که پیدایش انگور و می  را به هما یا سیمرغ نسبت دادهاند .که در کوه قاف زندگی می کند و طبق نظر اوستا  نماد فره ایزدی است و به جهان ایزدی متعلق است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


امشب، اما
در ِ اتاق را بسته ام!
تمام پنجره ها را بسته ام!
حتا گوشهایم را به پنبه پوشانده ام،
تا صدای هیچ ساحره ای را نشنوم!
بگذار الهه ی شعر،
به سروقت ِ شاعران ِ‌دیگر ِ این دشت برود!
 می خواهم خودم برایت بنویسم!
می بینی؟ بی بی ِ دریا!
دیگر کارم به جوانب ِ جنون رسیده است!
می ترسم وقتی که - گوش ِ شیطان کر! -
از این هجرت ِ بی حدود برگردی،
دیگر نه شعری مانده باشد،
نه شاعری!
کم کم یاد گرفته ام به جای تو فکر کنم،
به جای تو دلواپس شوم،
حتا به جای تو بترسم!
چون همیشه کنار ِ منی!
کنارمی، اما...
صد داد از این «اما»!●ی .گلرویی
 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


حلقهً پیر مغانم ز ازل در گوش است    بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود   حافظ اشاره به آیین خود می کند. وی اشاره به ایران گذشته می کند. هنوز همان نیروی راستی و ایمان و درستی ایران باستان در وی بیدار است و اشاره می کند که تدلیس ها و سالوسهای عصر و صوفی بازی و خانقاه نشینی و راهبی که از مشخصات آن عصر شده بود، در وی و همراهانش بی تأثیر است، چون: (بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود) می دانیم روحانیان و بزرگان آیین میترایی نیز مغ خوانده می شدند (لابد همنان که موبدان زرتشتی ایشان را دروغگویان به مهر نامیده اند) و کتیبه هایی در تأیید این مورد موجود است. پیر مغان همان پتر (= پدر) مغان و بزرگ و سرور روحانیان آیین میتراست.    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن                       پیر ما گفت که در صومعه همت نبود    جای دیگر با حسرت از سپری شدن سلطهً آیین مهر گفت و گو می کند: یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود   رقم مهر تو بر چهرهً ما پیدا بود    در این بیت اشاره است به نشان مهر که بر پیشانی مهری دینان، در مدارج معینی داغ می شد .............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |




پيروان مهر هر گاه مي خواستند به خرابه يا خرابات  مهرابه داخل شوند ، پيش از ورود ، شستشو و غسل مي كردند. در غزلي حافظ به وضوح و روشني ، آداب ورود به مهرابه را شرح مي دهد.اما نه بدان صراحت كه پرده اسرار بدرد، بلكه با نكته و لغز  بيان مي كند و همه اصطلاحاتي كه به كار برده به روشني بيانگر آداب و رسوم و بيان آيين مهر است:



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


آ  یین مهر پیشینه ای بیش از ۷۰۰۰ سال دارد.خاستگاه آن ایران(به ویژه سرزمین آذربایجان)بوده و ازآنجا به آسیای صغیر(ترکیه کنونی) و سپس یونان و روم و از آنجا به تمام اروپا(به ویژه آلمان و اتریش و مجارستان کنونی و نیز انگلستان)رسیده است.آیین مهر پس از به جاگذاشتن اثری عمیق در بینش و فرهنگ جهانیان(به ویژه فرهنگ ایرانی و نیز دین مسیحیت)٬ کم کم از صحنه جهانی محو شد(در مشرق زمین٬به ویژه در ایران پس از گسترش اسلام و در اروپا با قتل عام وحشیانه محسیحیان)ولی امروزه میتوانیم اثر آن را در صوفی گری و عرفان ایرانی به گونه ای دیگر مشاهده نماییم......

......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


سعی کردم که همیشه
به سادگی ِ اولین سلاممان باشم!
به سادگی سکوتمان در پنجشنبه دیدار!
به سادگی واپسین دست تکان دادنم،
در کوچه بی چراغ!
ی.گلرویی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


فصل بلند چشم تو در چارفصل سال
در چشم من بهارترین فصل زندگیست
با تو یکی شدن
آغاز نوبهار خوش جاودانگیست
من با بهار چشم تو بیدار مانده ام
فصل بلند چشم تو سبز و شکفته باد
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


دستم نه،
اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا
وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین
نگاه می کنم،
پرده ی لرزانی از باران و نمک
چهره ی تو را هاشور می زند!
همخانه ها می پرسند:
این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،
که در بام تمام ترانه های تو
رد ِ پای پریدنش پیداست؟
من نگاهشان می کنم،
لبخند می زنم
و می بارم! ی.گلرویی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



 


من توسیم و محب زردشتم ...
( شبچره چله – ارغنون )

یكی از مضمونهایی كه در شعر و كلام اخوان بارها تجلی می‌یابد و تكرار می‌شود, توجه ویژه او به آیینهای ایران باستان است؛ چنان‌كه اهورامزدا, اوستا, مزدك و زردشت را گرامی می‌دارد وبه آنان ارج می‌نهد.

گرچه برتر قسم من به اهورا مزداست.
هم به زردشت و به مزدك به اوستای عزیز...
( سوگند – ترا ای كهن بوم و بر )...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


اسطوره در شعر اخوان

در این میان, اخوان شاعری است كه – به گواه شعرش– از عناصر اسطوره‌ای بهره بسیار برده است؛ به گونه‌ای كه می‌توان شعر او را, شعری اسطوره‌ای نامید.
سرشاری شعر او از اساطیر باستانی, از یك سو ریشه در دل‌بستگی او به فرهنگ و ادب دیرینه ایران دارد؛ از سوی دیگر فضای باستانی و حس حماسی «داستان – شعر»هایش را كامل‌تر می‌كند؛ و از دیگر سو شاید نشانه گریز شاعر از واقعیتهای تلخ این روزگار, و پناه بردن او به ساحت اسطوره‌هاست.
اخوان خود می‌گوید: « برای من نگاه به اساطیر میهنم و سخن گفتن با آنان, امیدی است كه در این وانفسای بی رفیقی وظلم به زیستن وادارم می‌كند. » (1)
او در به‌كارگیری عناصر اسطوره‌ای و پدیدآوردن فضایی باستانی و اساطیری در شعر خود, شیوه‌های گوناگونی دارد.
یكی از شیوه‌های او, كاربرد عناصر اسطوره‌ای و اشارتهایی است كه در خلال شعر خود به اسطوره‌های ایران باستان دارد. شاعر در جای جای شعر خود – و به فراخور – از پهلوانان اسطوره‌ای, نامها و جایها, نمادها و رمزهای اساطیری, و همچنین از آیینهای باستانی ایران – كه اكنون در سایه روشنی اسطوره‌ای جای دارند – بهره می‌گیرد......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


انکه مست امدودستی به دل ما زدو رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |



یكم اسفند/ اورمزد روز
جشن «اسفندی» و هدیه به زنان در نیاسرِكاشان، اقلید و محلات؛ و پختن آش «اسفندی». آغاز سال نو در تقویم محلی نطنز، ساوه و كاشان. در فراهان معروف به «آفتو به حوت» (آفتاب در برج ماهی).
همچنین جشن «آبسالان/ بهارجشن/ جشن روباه» به مناسبت روان شدن جویبارها و طلیعه بهار. خجستگی دیدار روباه. (واژه «آبسالان» با «آبشار» و فشار آب‌ها در پیوند است. در متون كهن، هنگامِ این جشن به گونه‌های مختلفی آمده است كه مانند بسیاری از دیگر دگرگونی‌ها ناشی از محاسبه زمان با تقویم‌های گوناگون و كبیسه‌گیری‌های متنوع بوده است.
همچنین روز جشنی به نام «كوسه‌سواری/ كوسه برنشین». مراسم نـمایشی خـنده‌آور كه توسط مـردی كـوسـه‌رو كه بر دراز‌گوشی سوار بوده بـرگـزار می‌شده است. كـوسـه خـود را باد می‌زده و مردم به او آب می‌پاشیده‌اند. 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


شکسته های دل خسته را کجا ببرم

به درد این سر پر های و هو چه کار کنم

 

به فرض هم که فراموش می شود همه چیز

به نعش یک دل بی آرزو چه کار کنم

 

اگرچه با دل خون نیز می شود خندید **

 

ولی به بغض غریب گلو چه کار کنم    یاسمی

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |


 میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم »

بگو سلام بگویم - و یا خدا حافظ -

 بهروز یاسمی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط آذر حمیدی |